درياي آتش
دل تنگ من شوق صحرا ندارد
به جز کنج عزلت تمنا ندارد
شبی نيست کز ديده دل را نريزم
دريغا! اثر گريه ی ما ندارد
مرو از کنارم که در شام هستی
دلم جز تو ای غم! کسی را ندارد
بر آن مرغ گريند در موسم گل
که يک نغمه شوق تماشا ندارد
از آن می زنم دل به دريای آتش
که از شعله پروانه پروا ندارد
من آن غنچه ی شوربختم که در باغ
به جز سايه ی خار مأوا ندارد
حريفان جهان خوش به کام شما باد
که در بزم خوبان دلم جا ندارد
نظرات شما عزیزان: